آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از این دنیای بی‌ارزش

 

مرا ببخشید اگر دیر شد نوشتنم. فکر نمی‌کردم که نتوانم نوشتن این ماجرا ادامه دهم. اما نشد.آن‌موقع نشد. دلم راضی به نوشتن نشد. نتوانستم ریز به ریز و جزء به جزء باز به خاطر بیاورم و بنویسم. حتی یک هفته بعد، دو هفته بعد، سه هفته بعد، یکماه بعد...


حالا تصاویر بریده بریده و درهمی از آن روزها توی خاطرم مانده. مشاجره، صدای بلند، پای زخمی، دویدن و تلو تلو خوردن بر لبه دست انداز ِ بام، از این پشت بام به آن پشت بام، گریه، قفل، باز هم پلیس، دکتر، اقدام به خودکشی، آمپول هالوپریدول، تماس با اورژانس، نبودن اورژانس روانپزشکی، تیمارستان...


و سه هفته که هر روز رفتم ملاقاتش در بیمارستان روانی تا هفته سوم که آرام آرام حالش بهتر شد.


هنوز هم این قصه به کجا خواهد رسید را نمی‌دانم اما توی این مدت دلِ نوشتن نداشتم. هنوز هم ندارم. تمام دنیا و رویدادهایش برایم بی‌ارزش شده‌اند انگار. حالا فقط دلم می‌خواهد نفس‌های عمیق بکشم و آسمان را تماشا کنم.

+ کتا ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٧
comment نظرات ()