آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این نوشته‌ها مال هفته گذشته است- سه

صبح سه‌شنبه شانزده خرداد

نوین رفت خانه رکسانا

صبح پیش از اینکه نوین از مدرسه بیاید یک جار و جنجال سر بیرون رفتن یا نرفتن لادن از خانه داشتیم. فهمید که در را قفل کرده ایم و عصبانی شد. زنگ زد به صد و ده گفت من را توی خانه حبس کرده اند!! حمید هم برای کمک به من کارش را مجبور شده بود رها کند و بماند خانه. پلیس آمد دم در خانه و محل زندان ما را بررسی کرد و متوجه شد که جریان چیست و رفت.
دیدم دیگر با این اوضاع،نوین نخواهد توانست توی خانه آرامش داشته باشد. با رکسانا صحبت کردم و به محض اینکه نوین از مدرسه آمد بهش گفتم دوش بگیر، وسایلت را برای چند روز جمع کن و یکراست برو خانه رکسانا تا ببینیم چه می‌شود.
خانه رکسانا برایش بهترین جا بود. چون خانه اش به مدرسه نوین خیلی نزدیک است.
+ کتا ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۳
comment نظرات ()