آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این نوشته ها مال هفته گذشته است - یک

صبح دوشنبه پانزده خرداد

ساعت 5 تلفن زنگ زد. از بیمارستان بود. گفتند خواهرم (لادن) دیشب توی خیابان بوده و با راننده یک ماشین درگیری پیدا کرده و راننده از روی پایش رد شده و رفته.
بعد با ماشین کلانتری برده شده بیمارستان. از یک بیمارستان چون تشخیص داده اند که مشکل روانی دارد فرستاده اندش بیمارستان رسول و آنجا هالوپریدول بهش زده اند. بعد برش گردانده اند بیمارستان فاطمه زهرا. گفتند ما برویم تحویلش بگیریم.
لادن خانه برادرم مهمان بود. اما برادر احمقم برای سه شبانه روز یک بیمار روانی را رها کرده و رفته اعتکاف!
شوهر بی مسولیتش هم که انگار نه انگار که مسئولیتیک بیمار روانی را بر عهده دارد،او را تک و تنها فرستاده تهران.
حمید میگفت  اگر ما برویم تحویلش بگیریم پس فردا  هر بلایی سرش آمده را میگذارند تقصیر ما. 
حال خیلی بدی بود. اما بالاخره رفتیم آوردیمش. الان خانه ماست. مدام پرت و پلا میگوید. دلشوره ی اصلی م این است که اثر هالوپریدول که برود حالش باز بد تر شود.
به نوین گفتم اگه وضع بد تر از این شد می فرستمت خانه ساناز که بتوانی درس بخوانی. واقعن نمیدانم چکار کنم. چه خاکی به سرم کنم که تو این مملکت خدمات اورژانس روانپزشکی نداریم. چه خاکی به سرم کنم که یه بیمار روانی حاد مانده روی دستم بدون اینکه من مسولش باشم. مغزم رسمن به بن بست رسیده
+ کتا ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٢
comment نظرات ()