آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

وقت گذرانی

یازده و شش دقیقه شب است. این بالا نشسته‌ام و دارم پاهایم را تکان می‌دهم. دقیق‌ترش اینکه انگشت‌های پاهام خم شده روی زمین کنار پایه های جلوییِ صندلی و ثابت است و زانوهایم را دارم روی یک منحنی فرضیِِ کوتاه، بصورت رفت و برگشتی تکان می‌دهم.

دو ساعت مانده تا تکرار سریال ترکی که هر شب می‌بینم. بله! من آدم سطحی‌ای شده ام که هر شب سریال ترکی می‌بیند. پیش از اینکه بیایم اینجا بنشینم داشتم با وکیلم حرف می‌زدم. جالب ترین حرفش این بود که گفت رفته دنبال کارهای آماده سازی خانه پدری برای فروش و بهش گفته‌اند سهم برادرم از آن خانه که دو دانگ میباشد، در توقیف است! چرا؟ چون همسرش را طلاق داده و مهریه‌اش را نپرداخته و همسرش رفته حکم توقیف خرید و فروش آنجا را گرفته!

قبل از آن ظرفهای شام را شستم. میز آشپزخانه را تمیز کردم. وقتی داشتم ظرف می‌شستم داشتم به حمید فکر می‌کردم. به اینکه معتقد است وقتی زنِ خانه، شغلی در بیرون از خانه ندارد برای انجام کارهای خانه نیاز به کمک ندارد. کمک در کارهای خانه مال کسانی‌ست که پا به پای همسرشان بیرون از خانه هم کار می‌کنند. بعد با خودم فکر کردم که فرض می‌کنم اینجا فقط و فقط خانه‌ی خودم است و همسری ندارم که از این بابت ناراحت نباشم. خب آدم باید کارهای خانه‌ی خودش را به تنهایی انجام بدهد غیر از این است؟ این فکر شاید خطرناک به نظر بیاید اما حس خوبی بهم می‌دهد. باید سعی کنم یادم بماند.

ساعت شد یازده و ربع. بازی خوبیست. زمان می‌رود جلو و من توی ذهنم فیلم را بر می‌گردانم عقب. قبل از ظرف شستن، بساط شام را که برده بودیم جلو تلویزیون جمع کردم و آوردم توی آشپزخانه. قبلش؟ همانجا نشسته بودیم و سه تایی داشتیم شام می‌خوردیم. حوصله غذا پختن هم نداشتم. کته درست کردم با یک خوراک آسان شامل گوشت چرخ‌کرده وپیاز و رب گوجه و ادویه و گل کلم. همراه سالاد. چه بد حالی ست وقتی که آدم حوصله غذا پختن ندارد. همیشه اینطور وقت ها یاد دوست حمید می افتم که یکبار داشت میگفت بعضی شب ها حتی حوصله این را ندارد که پنیر را بمالد روی نان و بخورد. آیا این ها همه از افسردگیست؟ چرا افسردگی ما خوب نمی‌شود پس؟ سوال خنده داریست! چه اتفاق خوبی در اطرافمان میافتد که سبب شود افسردگی‌هایمان خوب شوند؟ همین تورم به تنهایی کافیست که یک ملت را افسرده کند. باقی مسائل نیاز به یادآوری ندارد.

 قبل از اینکه شروع کنم به غذا پختن، از صبح داشتم هی ظرف می شستم. چندین و چند سری ظرف شستم. هی وسطش خسته می شدم می آمدم پای اینترنت، هی پروکسیفایر از کار می افتاد، دوباره می‌رفتم ظرف می شستم تا اینکه آخرش ظرف ها تمام شد و سینک را هم برق انداختم.

 قبلش گلدانها را آب دادم. این روزها مدت‌های نسبتن طولانی هم می‌نشینم به تماشای گل‌های بنفشه‌آفریقایی. همینطور چمباتمه روی زمین کنار پنجره مینشینم و تماشایشان می‌کنم.  آن یک گلدان کوچک بنفشه آفریقایی ام شده چهار تا گلدان. اولی خیلی هم بزرگ شده. برگهای سالم و درشت و سرحالی دارد. الان سه تایشان پر از گل هستند و یکی که از همه کوچک تر است هنوز گل نداده. امسال خیلی سرم را به گلدانها گرم می‌کنم. هر گلدانی که توی خانه داریم را هی دارم تکثیر می‌کنم. دیفن باخیا ها را هم بریده ام و توی آب گذاشته ام و ریشه داده اند. باید فردا بکارمشان توی گلدان. ساعت شد یازده و نیم. این نوشته‌ی بی‌حاصل هم زیادی دارد طولانی می‌شود. گمانم کسی حوصله خواندنش را نداشته باشد. به هر حال دلم لازم داشت بنویسد که نوشت. همینطوری بیخودی.  

+ کتا ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٩
comment نظرات ()