آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بد ترین حس دنیا

 

جمعه پیش رفتم جمعه بازار. همراه زن عموم که از شمال اومده بود و دو روز مهمون من بود. همون شب پسرش تو جاده تصادف کرد. دنده‌ش شکست و فرو رفت تو ریه‌ش و فرداش عملش کردند. تا امروز که تونستم باهاش حرف بزنم دلم مچاله‌ی مچاله بود براش.

سه سال از من کوچیک تره. بچگی‌مون با هم گذشت. خیلی از بچگی‌هامون خاطره داریم اما روزگار از نوجوانی ما رو از هم جدا کرد. انقدر مشکلات پیش پای هر دومون گذاشت که مدت ها از هم بی خبر موندیم.

 بعد از سالها، موقع فوت پدرم دیدمش.از دیدن چهره‌ش شوکه شدم. معتاد شده بود. ظاهرش هم داغون شده بود. لاغر و استخونی با دندون‌های خراب.زار زار گریه می‌کرد. آخرین بار همون موقع دیدمش. سال هشتادوشیش.

اصلن نمی‌دونم در چه حالیه.فقط می‌دونم با پرایدش مسافرکشی می‌کنه. مادرش هم ترجیح می‌ده درباره‌ش حرف نزنه. خیلی دلم می‌خواست می‌تونستم کمکش کنم. اما احساس می‌کنم کاری از دستم ساخته نیست. این حس که آدم بدونه کاری از دستش برای کسی که دوستش داره برنمیاد بد ترین حس دنیاس.

+ کتا ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢
comment نظرات ()