آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این نیز بگذرد!

 

هیچی!

حتی هیچی دلم نمیخواهد بنویسم. یک خفقان ناجوری توی دلم برقرار شده. از عصرِهمه جمعه ها هم بد تر. اصلن دارم خفه میشوم. هیچ بهانه واضح و روشنی هم ندارم.

فکر کردم چند وقت است از خانه بیرون نرفته ام؟ دیدم از شنبه که رفته بودم کلاس یوگا دیگر توی خانه بوده ام تا امروز که پنجشنبه هم تمام شد. یک بغضِ نباریدنی بی بهانه بیخ گلویم گیر کرده.

نوین هم ساعت پنج از مدرسه آمده. سردرد داشته، قرص خورده و خوابیده تا الان که نزدیک هشت و نیم است. سرِ حمید هم همه ‌ش توی کارهایش است.

واقعن نمیدانم الان چه کاری از دست خودم برایم بر می آید که حالم بهتر شود. حتی عصر سهمیه ی بستنی امروزم را هم خوردم اما فایده نداشت.

همین چند خط بماند یادگار از روزگاری که باید دلمان به اینش خوش باشد که می‌گذرد!

+ کتا ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٧
comment نظرات ()