آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

و اما امیدهای‌مان

آپارتمان را نه فروختیم و نه رهن کامل دادیم. الان حمید رفته بنگاه که اجاره اش بدهد. پنجاه میلیون پیش و ماهی چهارصد تومان. پنجاه میلیونش میرود سرمایه میشود در یک ساختمانی در کرج که یکی از دوستان دارد میسازد و آخر کار پول کم آورده و ماهی چهارصد تومانش می‌ماند برای کمک به مخارج شرکت.


امیدمان به اینست که آن دوستی که توی کرج کارش لنگ مانده با این پول مشکلش حل شود. بعد آنجا تمام شود و به فروش برسد.


امیدمان به این هم هست که دایی من که متولد سال هزار و سیصد و دوی شمسی است، سالم و سرحال بماند و تا وقتی آن آپارتمان در کرج به فروش نرفت، به پولش احساس نیاز نکند.

امیدمان همچنان به این هم هست که الان که پنج سال از فوت پدرم میگذرد، در این سال جدید، تکلیف سهم‌مان از ارث پدری هم روشن شود. (یعنی امسال فرقی با سالهای پیش می‌کند؟! )

+ کتا ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥
comment نظرات ()