آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همچین آدمهایی هستیم ما!

 

همینطور دو سه روز است که دارم به تلفن هایی که برای خانه شهران میشود پاسخ میدهم. آگهی داده ایم توی روزنامه اما حقیقتش اینست که خودمان هم نمیدانیم داریم چکارداریم میکنیم . آیا مایل به فروش هستیم؟ آیا میخواهیم رهن بدهیمش؟ در سه نوبت ، بصورت یک روز در میان آگهی داده ایم و امروز نوبت دومش است. نوبت اول حمید آگهی را هم برای رهن داده بود هم فروش. میگفت هر کدام زود تر مشتری پیدا شد. بهش گفتم باباجان اینطوری که نمیشود. باید تصمیم بگیریم که فروشنده ایم یا نه؟  آیا مشکلمان با پول رهنش حل میشود یا نه؟ گفت حل نمی شود و باید بفروشیم. چون هم صد میلیون بدهی داریم و هم میخواهیم روی یک کاری سرمایه گذاری کنیم. اما کار از کار گذشته بود و آگهی چاپ شده بود و مردم بیشتر برای رهنش تلفن میزدند.پس ما می گفتیم آگهی رهن اشتباهی چاپ شده و ما فروشنده هستیم.

دیروز اما برای کاری رفته بود شهران و با دو نفر از همسایه ها صحبت کرده بود و گفته بودند الان اصلن وقت فروشش نیست. سندش دارد آماده میشود و پارکینگش دارد آماده میشود  و قیمتش دارد به شدت میرود بالا و اگر الان بفروشید پشیمان میشوید. این شد که تصمیمش تغییر کرد و الان قرار شده رهنش بدهیم اما آگهی ای که امروز چاپ شده برای فروش است و من باز باید به مردم بگویم ما اشتباهی آگهی داده ایم و فروشنده نیستیم.

آنجا الان اختیارش دست ماست اما وجدان خودمان ناراحت است از این بابت. ما یک آپارتمان در همین ساختمانی که خودمان داریم زندگی میکنیم داشتیم که بعد از پایان ساختمان و بعد از اینکه یک سال در رهن بود مجبور شدیم به خاطر بدهی هایی که داشتیم بفروشیمش. با پول فروشش رهن مستاجر را دادیم. حدود دویست میلیونش را هم قرار شد بدهیم این آپارتمان شهران را از دایی ام بخریم و مثلن اینکار را کردیم. اما چی؟ نصف این پول را هنوز پرداخت نکرده ایم. نصفش را هی ماه به ماه با بد بختی و گران شده دلار خرده خرده فرستاده ایم آمریکا و نصفش توی بانک مانده بود تا اینکه کفگیرمان دوباره به ته دیگمان خورد و مجبور شدیم ازش استفاده کنیم. زندگی خرج دارد و شرکت داشتن هم نه تنها درآمد ندارد بلکه خرج بسیاری هم دارد. هم اجاره دارد هم حقوق و بیمهء پرسنل دارد هم قبض های مختلف می آید برایش اینها را لطفن خوانندگان اینجا به روی حمید نیاورند اما من فکر میکنم شرکت عشق حمید است و آدم میتواند برای عشقش خرج کند. چاره ای هم ندارد. با این حساب حالا دارم فکر میکنم صد میلیون به دایی مان بدهکار هستیم و پولی هم توی بانک نیست.   اگر آنجا را هفتاد میلیون رهن کنند، به کجایمان میرسد این پول؟ در حالیکه از صبح دارم به همه کسانی که تلفن می کنند میگویم رهن کامل هفتاد میلیون.

 

+ کتا ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٢
comment نظرات ()