آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مقصد؟ نامعلوم!

 

آنانی که احساس می‌کنند در زندگی بارشان را به مقصد رسانده‌اند از آنانی که احساس می‌کنند هدف زندگی شان را گم کرده‌اند به مراتب آسان تر جان می‌دهند.

"نوربرت الیاس"

حالا البته موضوع من چگونگیِ جان دادن نیست چون کلن فکر نمی‌کنم جان دادن کار سختی باشد. احتمالن مثل لحظه‌ی به خواب رفتن خواهد بود. از یک موقعی به بعد سکوت خواهد شد و همه چیز تمام می‌شود اما از وقتی این جمله را خواندم حس بدی دارم و فکر می‌کنم که من از دسته دومم. بعد می‌روم عقب‌تر و فکر می‌کنم مادرم هم از دسته دوم بود. از این لحاظ که ما هیچکدام هدفمان را پیدا نکردیم.


در واقع هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم برای چه به دنیا آمده‌ام. رسالت من آیا این بود که از مادرم به وقت بیماری مراقبت کنم و تا ته جانم بهش وابسته شوم و بعد از مرگش زندگی ام این همه بیهوده جلوه کند برایم؟ رسالت او آیا این بود که چهار بچه به دنیا بیاورد؟ یا از مادر بیمارش مراقبت کند؟ غم و غصه زیادی بخورد از ناملایمات زندگی و آخرش آلزایمر بگیرد؟ رسالت من آیا این بود که دست به هر کاری بزنم ببینم که کارمن نیست؟ که اصلن هدفی را نشناسم چه برسد به اینکه بخواهم گمش کنم؟! رسالت من آیا به دنیا آوردن نوین بود؟ رسالت من آیا گذراندن عمر است تمام و کمال؟ تا تهش همینطوری کشکی کشکی!؟

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۸
comment نظرات ()