آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فرداها را بی‌خیال!

یک: آن روزها که این وبلاگ در اوج بود، روزهای سختی بود. مادرم زنده و بیمار بود و من مراقبش بودم حتی پدرم هم زنده بود. آن روزها هنوز من یک مهندس بودم. یعنی سرکار میرفتم.نوین کوچک بود و مسولیت بیشتری هم در امر مادری داشتم دنیای من گرچه خیلی فرساینده بود اما هیجان انگیز هم بود.

این روزها اما آرام و یکنواخت و بی پستی بلندی می‍آیند و میروند. من توی خانه هستم و از پنجره به عبور ابرها و نور آفتاب و آسمان نگاه میکنم. بد هم نیستند، دوستشان دارم. این آرامش و بی‌خیالی را هم دوست دارم. یک نفر توی دلم به حکمرانی رسیده که معتقد است فرداها را بی‌خیال!

دو: الان داریم میرویم خانه یکی از همسایه‌ها برای عرض تبریک سال نو. آنها پارسال عید آمدند عید دیدنی خانه ما و ما امسال بعد از سیزده فروردین داریم میرویم بازدیدشان را پس بدهیم. اینجور آدم‌های مبادی آدابی هستیم!

سه: نوین دارد درس میخواند. درس میخواند و درس میخواند. بیست و پنجم آزمون "سنجش" دارد.

+ کتا ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٤
comment نظرات ()