آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پنجم فروردین سال شصت و سه

 

پنجم فروردین روز بدی بود. صبح بعد از صبحانه مادرم داشت می گفت که دخترخاله ام بهش گفته باید عیدی بدهد که تلفن زنگ زد و مادرم آن موقع داشت فکر می‌کرد که عیدی به آذر چه بدهد. اسم دخترخاله ام آذر بود. یعنی هنوز هم هست. اما ما در اینجا به آذر کاری نداریم. فقط اسمش از آنروز صبح یادم مانده. نمی‌دانم دایی کجا رفته بود. خانه نبود. بعد آمد. بعد که همه رفته بودند.

من هم لباس‌ نویی که دایی برام از آلمان آورده بود را پوشیده بودم. یک شلوار مخمل کبریتی زرد خوشرنگ با بلوزی که سه رنگ اصلی را در خود داشت. زرد و آبی و سرخ. پانزده ساله بودم و آنروز صبح فکر می‌کردم خیلی شیک پوشیده‌ام.

قضیه خیلی ساده و سریع اتفاق افتاد. تلفن زنگ زد. من گوشی را برداشتم. خانمی از آن طرف گفت که از بیمارستان تماس می‌گیرد. بعد گفت می‌خواهد اطلاع بدهد که حال مریضمان خوب نیست. من نمی‌فهمیدم دقیقن چرا زنگ زده. گیج شدم. مادرم ساکت شده بود و مرا نگاه می‌کرد. انگار وقتی خانم پشت خط گفته بود "بیمارستان" من هم تکرار کرده بودم "بیمارستان؟" و خواهرم توی بیمارستان بود.

یکی دو شب بود آنجا بود و آنجا بودنش عجیب نبود. آسم داشت و زیاد مجبور می‌شد برود بیمارستان. من پرسیدم :"یعنی چی که حالش خوب نیست؟" و خانم جواب داد :" یعنی خوب نیست دیگه... زود بیایین" و گوشی را قطع کرد. فکر می‌کنم کار خیلی سختی را به عهده گرفته بود. رساندن خبر فوت یک جوان بیست و شش ساله آن هم به خاطر ابتلا به آسم، احتمالن کار ساده ای نبوده. شاید هم کوتاهی از خودش بوده. توی بیمارستان، زیر چادر اکسیژن، با حضور پزشک و پرستار و دارویی بنام کورتون، مگر می‌شود یک بیمار آسمی به همین سادگی از دنیا برود؟ من فکر می‌کنم هیچکس توقع مردنش را در این روز بهاری نداشت. حتی خود آن خانمی که زنگ زد.

توی این بیست و هفت سال، دائم صدایش توی گوشم هست. و فکر می‌کنم آن تلفن یکی از سخت ترین تلفن‌های عمر شغلی خانمِ آنسوی خط بوده.



+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()