آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همینجوریانه

 

یک: از سر و کله زدن با این اینترنت خسته شده‌م. دیروز آخرین مهلت پرداخت و تمدید قراردادم با شاتل بود و نرفتم و پول به حسابشان نریختم و تمدیدش نکردم هنوز. مرددم که تمدید کنم یا نه؟ اصلن این اینترنتِ زاغارت به چه درد می‌خورد؟ تنها کار مفیدی که من باهاش می‌کنم بازی‌ است!

بدون فیلترشکن که مفت نمی‌ارزد. با فیلترشکن هم جانم را به لبم می‌رساند که یک صفحه را باز کند.

دو: در فکر خانه تکانی‌ام. کار خوبی است. دل آدم را سبک می‌کند.

سه: سه هفته‌ی گذشته را هر جمعه صبح با حمید رفتیم کوه. عالی است. عالی. همگان را نصیحت می‌کنم به کوهنوردی هرچند کوتاه مدت.

چهار: نوین دارد سخت درس می‌خواند. فردا آزمون قلمچی دارد. چهارماه و نیم مانده تا کنکور. چهارماه و نیم چشم به هم بزنیم می‌گذرد.اما بعدش نمی‌دانم چه می‌شود. وضع کشور تا آن موقع چطور خواهد بود؟

پنج: مغزم ساکت است. این حرفهایی که تا شماره چهار گفتم را هم به زور از توی مغزم در آوردم.

شش: خداوند آخر و عاقبت همه‌مان را به خیر کند

هفت: موءَیٌد باشید!

هشت توی پرانتز: موید یعنی چه؟

+ کتا ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
comment نظرات ()