آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
بهت عجیبی انگار همه جا را گرفته. "حالا چه میشود؟" سوالیست که انگار همینطور بیجواب توی هوا وول میخورد. تحریمهای بیسابقه یعنی اینکه تا به حال وضع به این خرابی نبوده. حتی زمان جنگ هشت ساله هم اینطور نبوده.
ارزش پول ملی یکهو نصف شده.
برای یکی از دوستان حمید که آلمان زندگی میکنند، آپارتمانشان را دو ماه پیش فروختیم و توی این مدت فقط یک چهارم مبلغ فروش آپارتمان را توانستهایم بفرستیم آلمان. سه چهارمش مانده پیشمان و حالا کسی ارز نمی فروشد و حواله نمیفرستد و ارزش پولشان دقیقه به دقیقه دارد میآید پایین و پایین تر. من حرص میخورم و کاری از دستم بر نمیآید.
از حمید می پرسم: "چه بلایی داره سرمون میاد؟" همینطور که به صفحه تلویزیون نگاه میکند آرام میگوید: "هر بلایی که سر بقیهی این هفتاد میلیون نفر میاد."