آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خوب

 

حالم خوب است. روزها را خوب می‌گذرانم. خوب می‌خوابم. ورزش می‌‌کنم. نگفته بودم؟ بله! کلاس یوگا می‌روم. همین امروز هم یکساعت و نیم دیگر باید سرکلاس باشم. ترافیک هم هست. باید زود راه بیافتم. نمی دانم چرا امده ام اینجا به نوشتن. شاید به خاطر استرسی ست که برای فردا دارم.


فردا تولد حمید است و این توی نوزده سال زندگی مشترک ما اولین باری ست که داریم تولدی با حضور افرادی غیر از خودمان سه نفر برایش برگزار می‌کنیم. البته خودش فکر می کند بیست و پنجم قرار است به این مناسبت مهمان داشته باشیم و نمیداند که فردا مهمان داریم. برای همین دلهره دارم که قضیه را لو ندهم. اما فکر کنم از حالت ابروهایم بفهمد که استرس دارم!‌

داشتم می گفتم حالم خوب است. دفعه ی آخری که رفتم استخر هم احساس خوبی داشتم. با یک لبخند داشتم می‌گفتم " آخیش" که یکهو یاد خواهرم افتادم. همیشه وقتی احساس خوبی دارم یاد خواهرم می افتم. همین الان که فردا مهمان داریم هم یاد خواهرم هستم. اما او نمیداند. نمی تواند بداند. فرقی هم ندارد که بداند یا نداند. مهم این ست که هیچ خوشی ای گلوی من بی دغدغه پایین نمی رود.
پنجشنبه ی پیش دختر خاله ام را دیدم و گفت خواهرم بهش زنگ زده و میان حرفهایش پرسیده از کتا چه خبر؟ دختر خاله ام گفته کتا خوب است و گفته که مرا در یک مهمانی دیده. خواهرم پرس و جو کرده که چه مهمانی ای و کجا و چرا برگزار شده بوده و بعد گفته که " معلومه کتا خوبه! باید هم خوب باشه! اون خوب نباشه کی خوب باشه؟!" جوری که انگار من نباید خوب باشم. جوری که دختر خاله ام فهمیده که خواهرم از خوب بودن من ناراحت است.

برای همین است که خوب بودنم هم از گلویم پایین نمی رود. برای همین است که دلم خواست توی این موقعیت بیایم اینجا این ها را بنویسم...

+ کتا ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
comment نظرات ()