آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

گرچه فکر می کردم امروز فاصله و موقعیت و در واقع شاید بتوان گفت موضع مناسبی نسبت به دلتنگی اتخاذ کرده ام اما چند ساعت از روز نگذشته که ... دلم گرفته....

 و الان سخت هوای شنیدن آن شعر شاملوی نازنین را دارم که میگفت نه به خاطر این نه به خاطر آن....به خاطر یه چیزی تو مایه های لبخند کوچک تو بر لب های نازک ات. چی بود راستی؟

ابر تیره ی بامداد به برف نشسته. من از گوشه ی این پنجره در پس زمینه ی آجری حیاط خلوت حواسم پرت دانه های ریز برف است. و به مجوز امروز فکر میکنم که .نه! هیچی...بی خیال!! برف که غصه خوردن نداره. اون چیزی که غصه خوردن داره اینه که فردا ختم شوهر نیلوفره.

باید بلند شم زنگ بزنم ببینم چه بلایی سر طفلک اومده.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱
comment نظرات ()