آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
ساکتم و در سکوت خودم آرامم و میتوانم همینطور آرام در همین سکوت غرق شوم.
مثل مادرم که در سکوت خودش غرق شد آخر. حمید اگر این فکر من را بداند عصبانی خواهد شد و خواهد گفت که تو من را آیا با پدرت مقایسه میکنی؟ و در ادامه خواهد پرسید من مثل پدرت هستم آیا که تو هم مثل مادرت شوی؟ و یک جوری نگاه خواهد کرد که یعنی خیلی خرم. اما من باید بهش یک طوری بفهمانم که این قضیه از نظر من بکلی با آن قضیه فرق دارد و ربطی به رابطهی بین پدر و مادرم ندارد. تنها ماندن در خانه و تمایل داشتن به تهنشین شدن در سکوت از جانب من ماجرای دیگری ست. اما نخواهم توانست این را بهش بفهمانم. شاید هم حق با او باشد و برای همین باشد که من نخواهم توانست این را بهش بفهمانم.
در هر صورت این روزها من همینطور ساکت توی خانه میمانم. نوین میرود مدرسه و حمید می رود شرکت و من و سکوت همدیگر را نگاه میکنیم بی آنکه خندهمان بگیرد. حتی دوست ندارم رادیو فردا را روشن کنم. حتی دوست ندارم هایده یا ابی یا گوگوش گوش کنم. از همه صداها فراریام. گوشی موبایلم را هم میگذارم روی سایلنت. و هر کدام از فنکویل ها که روشن می شوند میروم خاموششان میکنم. فقط نمیدانم با صدای موتور یخچال چکار میشود کرد. اما به هر حال، خوبی صدای موتور یخچال اینست که حرف نمیزند. تنها یک صدای یکنواخت از خودش در میآورد که میشود نشنیده اش گرفت.
در خانه تنها هستم و ساکت هستم و در تمام این سکوت به مادرم فکر میکنم و آن سالهایی که ماها همه سر ِکار و زندگی خودمان بودیم و او که در خانه تنها بود با سکوت خودش.