آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سرآشیبی

 

شاید هم دارم توی یک سراشیبی قل می‌خورم و هر لحظه هم سرعتم دارد زیادتر می‌شود. شاید این از همه توصیف ها بهش نزدیک تر باشد. 

درست مثل چرخهای زیر اسکیت‌هام، آن سال که نه – ده  ساله بودم و در یک سراشیبی طولانی توی پارک ملت شروع به پایین رفتن کردم و وسط‌هاش کنترل اسکیت‌ها را از دست دادم و ترسیده بودم و جیغ‌های طولانی و بلند می‌کشیدم و نمی‌توانستم متوقف شوم. یک آقایی هم لطف کرد وسط‌های راه، وقتی من را از دور دید که جیغ زنان بهش نزدیک می‌شوم، خواست کمکم کند و فیگوری گرفت مثل اینکه بخواهد مرا بگیرد. اما وقتی بهش نزدیکتر شدم آنقدر سرعتم زیاد بود که آقای مهربان هم ترسید و جاخالی داد. آن موقع توی راه فکر می‌کردم آخرش مثل پلنگ صورتی می خورم به دیوار! ولی نخوردم. توی یک حرکت قهرمانانه  در انتهای آن سراشیب طولانی، تصمیم گرفتم دور بزنم و خوردم زمین. چه زمین خوردنی... چندین متر کشیده شدم روی آسفالت و پوست و گوشت رانم رنده شد چون شلوار کوتاه پوشیده بودم. بعد بردنم بهم ضد کزاز زدند و تا مدت ها زخم پایم خوب نشد.

حالا هم دارم قل می خورم و پایین می روم در حالی که جیغ نمی‌کشم و نمی‌ترسم. فقط کمی سرگیجه دارم. الان اصلن فکر نمی‌کنم آخرش چه می شود. همینطور قل می‌خورم و قل می‌خورم. 

+ کتا ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٩
comment نظرات ()