آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آن فضای خالی بزرگ

یس! ساری! نظم فکری ندارم. خوابم زیاد شده و افکارم پشت سر هم ردیف نمی شوند. (حوصله هم ندارم نیم فاصله ها را درست کنم. مرا از این بابت عفو بفرمائید.) یک مقدار ظرف توی سینک مانده. می ایستم روبروی شیر آب و شروع به ظرف شستن می کنم. کمی تا حدودی از ظرف ها را می شورم و بعد بقیه را رها می کنم. این وسط باید خستگی در کنم. به خودم فشار نمی آورم. سعی می کنم یادم بماند در خانه چه چیز هایی کم و کسری داریم. گاهی می نویسم. گاهی نمی نویسم. گاهی یادم می ماند گاهی یادم نمی ماند. بعد سعی میکنم به خودم بفهمانم که مهم هم نیست. اینطوری شده ام. مثلن دیروز هر چه فکر کردم یادم نیامد که روغن کانولا و روغن زیتون و پنیر فتای روزانه هم نداریم. بعد خودم را دلداری دادم که دنیا به آخر نرسیده و فردایی هم در کار هست که می شود در آن رفت خرید. فکر میکنم این ها خیلی سعی است. مثلن همین خالی کردن سطل زبالهءاتاق ها و دسشویی ها، هنگامی که دور تا دورشان را آشغال هایی که موفق نشده اند خودشان را در آن بیاندازند دهند گرفته اند. یا فکر می کنم اینکه آدم بتواند هر روز یا حتی یک روز در میان غذایی درست کند که به واسطه آن چند نفر منجمله خودش و شوهرش و بچه اش از گرسنگی تلف نشوند خیلی کار مهمی است.

حسی دارم مثل اینکه یک فضای خالی ِ بزرگ پیش روی خودم می بینم که سعی می کنم نگاهش نکنم. ندیده اش بگیرم. نمی دانم وقتی به آن فضای خالی برسم چه می شود. 

+ کتا ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٧
comment نظرات ()