آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دخترجان خوب شو

سردردهای نوین همچنان ادامه دارد. چهارشنبه با سردرد شدید از مدرسه آمد و مسکن خورد و خوابید و خوب نشد. عصر خوابید تا صبح پنجشنبه و صبح پنجشنبه هم آنقدر سردرد داشت که نتوانست برود مدرسه. عصر پنجشنبه بهتر شد اما خوب نشد. جمعه هم همینطور. صبح امروز بلند شو و حاضر شد و حمید بردش مدرسه. ساعت هشت و نیم دیدم هر دو باهم برگشتند. توی راه متوجه شده که تابلوهای خیابان را نمی‌بیند. تابلوهای بزرگ راهنمای خیابان‌ها را و شماره ماشین‌ها را. نه اینکه کلاً نبیند، تار می‌دیده. نمی توانسته بخواند. این شده که دوتایی رفته اند مدرسه، غیبت‌های قبلی را موجه کرده‌اند و دوباره برگشته‌اند خانه. تار شدن دیدش حدود یکساعت طول کشید و بعد یواش یواش خوب شد. 

بعد برای چندمین بار در این چند سال راهی چشم پزشکی شدیم. خانم اپتومتر گفت که چشم راستش بیست و پنج صدم ضعیف است. اما این موضوع نه دلیل این است که سردرد بگیرد و نه دلیل این است که تاری دید پیدا کند. بعد بهمان وقت دادند که بعد از ظهر برویم پیش چشم پزشک که تار شدن یکساعته دید را بررسی کند و ته چشمش را معاینه کند. 

آقای دکتر هم نور انداخت توی چشمش و بررسی کرد و گفت که سالم است. تعجب هم کرد که این حالت برای برخی افرادی که تصلب شرائین دارند پیش می آید. و حدود شش هفت دقیقه طول می‌کشد. اما در سن ایشان نباید اینطور باشد. آن هم به مدت یک ساعت.

ایشان پیشنهاد کرد که برویم پیش متخصص مغز و اعصاب. البته گفت سابقه میگرن هم ممکن است در بروز این حالت موثر باشد. 

خب حال من چطور باشد الان؟ 

+ کتا ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٢
comment نظرات ()