آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چرا؟

 

نمی‌دانم چرا دیشب خواب خیلی بدی دیدم.

نوین کوچک بود. حدود سه ساله. من یکهو دیدم پاهایش از ساق قطع شده. وحشت‌زده شدم.

فکر کنید چه حجم عظیمی درد دارد که مادری ببیند پاهای بچه‌اش نیست. حمید را صدا زدم و گفتم پاهای بچه‌م کو؟! چرا اینطوری شده؟

حمید خونسرد و آرام جواب داد: "در اثر سهل انگاری خودت اینجوری شد. یادت نیست؟" حالم بدتر شد. هیچ به یاد نمی‌آوردم که چه سهل انگاری‌ای کرده‌ام... 

خیلی بد بود. خیلی بد. 

+ کتا ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
comment نظرات ()