آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چه غمی...

روزهای عجیبی ست. پر از خبرهای بد. خبرهای بیماری و مرگ و میر . هر کدام از دوستانم هم به غمی گرفتار... 

دیروز شنیدم باز حال خواهرم آنقدر بد شده که برده‌اندش بیمارستان روانی بستری‌اش کرده‌اند. هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید. حتی نمی‌توانم جویای احوالش باشم. و نمی‌دانید چه غمی‌ست که آدم دلش پیش کسی باشد که هیچ از دلش نداند. 

دختر عمویم هم پریشب مرده. سرطان داشت. مهربان بود. هیچکس خاطره بدی ازش ندارد. ساعت الان یک و نیم است و من باید بلند شوم بروم حاضر شوم برویم کرج برای تسلیت گویی.

نمی‌دانم چرا دلم خواست بیایم اینجا بنوسیم این‌ها را؟ شاید فقط چون می‌خواستم غم تاریک این روزها را اگر نمی‌توانم طور دیگری نشان دهم، تنها یک جا ثبت کنم. 

+ کتا ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
comment نظرات ()