آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تصادف

 

هر چه می خواهم صحنه را مجسم کنم نمی شود.

مهری خانم پشت فرمان بوده. داشته توی جاده فیروزکوه به سمت تهران می‌رانده. علی‌خان روی صندلی کناری خوابش برده بوده. یک تریلی ( لابد چند صد متر جلوتر) داشته توی یک دور برگردان دور می‌زده. مهری خانم همینطور مستقیم رفته و رفته و رفته و محکم کوبیده به تریلی.

چرا ترمز نکرده را نمی‌دانم. خب شاید فکر کرده تا او به آنجا برسد تریلی عبور کرده اما اینطور نشده.

خودش زخمی شده اما نه آنقدرها. بعد از دو روز توانسته راه برود. البته دنده‌هاش شکسته و ریه‌اش هم آسیب دیده. اما علی‌خان کشته شده. شنیدم که گفتند سرش داغان شده.

هر چه می‌خواهم تصور کنم نمی فهمم که چطور آدم می تواند بکوبد یه تریلی در حالی که سر ِ بغل دستی اش داغان شود.

خب وقتی تریلی دارد دور می‌زند، یعنی ته ِ آن سمت چپ جاده ای که داریم می رویم قرار گرفته. راننده هم که مهری خانم بوده، سمت چپ همین جاده است. یعنی آیا لحظه آخر فرمان را پیچانده به چپ که سمت راست ماشین با تریلی برخورد کند؟ شاید. نمی‌دانم. کلن صحنه ایراد دارد. 

+ کتا ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۸
comment نظرات ()