آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

دارم انجیل به روایت متی ی باخ را گوش می کنم و صدای موسیقی را از حد معمول خودم بلند تر کرده ام. از صبح تو فکر این سپرده ی لعنتی ام. رفتم توی سایت پارسیان و حساب کردم که اگه ده تای دیگه از روش بردارم سود ماهیانه ش میشه سیصد و سی و سه تومن در ماه که  از مبلغ اجاره ی ماهیانه ی شرکت هم کمتره.

 

اما رئیس برای زدن سقف اول که منجر به گرفتن وام بانک مسکن میشه به این پول احتیاج داره. از من نگیره از کی بگیره؟ هر چند که قول داده بود دیگه نیازی به برداشت از سپرده نداشته باشیم اما تو این دوره زمونه کی میتونه سر قولش وایسه که اون دومیش باشه؟

صبح بعد از عنوان این درخواست و پاسخ ابتدایی و قاطعی که گفتم: "نمیشه دیگه دست به اون پول بزنیم "و حرف هایی که بعدش پیش آمد، فکر های پاراگراف دوم اومد توی ذهنم. مدتی ساکت شدم و بعد گفتم: "مگر اینکه در مقابلش بهم یه امتیازاتی بدی!".گفت:" هر امتیازی می خوای بنویس بده نخونده امضا می کنم." یه کم فکر کردم و گفتم : نمی دونم یه چیزی تو مایه های حق استفاده از انرژی هسته ای!!!

گل از گلش شکفت.

اسکلت ساختمون بالاخره داره میره بالا. یک اسکلت استثنایی و رویایی. ستون های آبی رنگ با اتصالات پیچ و مهره ای. ساختمانی که همه اهالی کوچه از دیدن ستون هایش شگفت زده شدند. اما با چه خون جگری. در حدود این یک هفته ای که نصب اسکلت شروع شده هفتصد و پنجاه هزار تومان پول زور پرداخته ایم برای اینکه زورمندان به دلیل نمایش دادن عضلاتشان کار را متوقف نکنند.

 اجرای قشنگی ست از ارکستر مجلسی لوزان. کرال هم هست و دلم می خواهد صدای اش را از این هم بلند تر کنم.  دلم می خواهد گوش هایم کر شود از این آواز.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢۸
comment نظرات ()