آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چهار کلمه حرف بیهوده

 

یک : خانه را جارو کرده‌ام. گلدانها هم آب خورده‌اند. مانده گردگیری و کمی جمع و جوی اتاقها. 

دو: ذهنِ پراکنده‌ای دارم. نمی‌توانم مرتبش کنم. موضوع خاصی هم برای نوشتن ندارم. اینکه آمده‌ام اینجا، مثل دیروز است. مثل پری‌روز است. چهار کلمه حرف بیهوده و بعدش باز سکوت. 

سه: توی اخبار سایت‌ها امروز حرف‌های نگران کننده‌ای بود که لابد اگر من آدمِ سابق بودم و داروی بی‌خیالی نمی‌خوردم، الان نگران شده بودم که گاردین نوشته بریتانیا در صدد حمله به ایران است. اما مثل سابق نگران نشدم. نمی‌دانم چرا. یا موضوع را جدی نمی‌دانم، یا ایران را به اندازه قبل دوست ندارم. دلیل سومش چه می‌تواند باشد؟ با فرض اینکه حمله‌ای صورت بگیرد، موضوع مردن یا زنده ماندنِ ما نیست. موضوع اینست که همین ویرانه هم با خاک یکسان شود. 

چهار: بیست و هفت تا بشقاب ته گود داریم. این برای شما چه فرقی می‌کند؟ هیچ! اما ما قرار است آبگوشت بپزیم و چندی از دوستان بیایند نهارِ فردا را دور هم باشیم. آیا بیست و هفت تا بشقاب ته گود کافی خواهد بود؟ چرا من دلم می‌خواهد هی عده‌ی آدم‌هایی که می‌آیند زیاد تر شود؟ 

پنج: نوین فردا صبح آزمون جامع دارد. دو روز هم هست که به خاطر سردرد مدرسه نرفته اما بیشترش را درس خوانده. حالا هم دلشوره و دلپیچه گرفته. من یاد درس خواندن‌های خودم افتادم. بهش گفتم دلپیچه علامت خوبی ست! من هر وقت دلپیچه می‌گرفتم امتحانم را خوب می‌دادم. هر وقت بی‌خیال بودم، بد می‌شد! 

شش: امروز آقای دال هم زنگ زد. می‌خواست بیاید خانه مان. گفتم فردا بیاید به صرف آبگوشت! وقتی تنها می آید حضورش برایم خوش آیند نیست. اقلن شاید توی جمع بهتر باشد. اگر حمید اصرار نداشت که آدم باید هوای آدم های تنها و افسرده را داشته باشد، شاید تا به حال یک جوری ازش خواسته بودم که دیگر با من تماس نگیرد... 

+ کتا ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٢
comment نظرات ()