آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

عصر چهارشنبه

 

 دمغ و بی‌حوصله نشسته‌ام جلوی مانیتور. بله. چکار کنم اگر نیایم توی وبلاگم وقت بگذرانم؟ ظرف‌های توی سینک را بشورم؟ یا بروم دوش بگیرم یا به گلدانهای توی بالکن که از تشنگی در حال تلف شدند آب بدهم؟ هیچکدام! همینطور دمغ و بی‌حوصله می‌نشینم جلوی مانیتور! 

نوین دارد توی نووکش(ای بوک ریدرش) دنبال کتاب می‌گردد. صبح دوستش از امریکا برایش پنجاه دلار به عنوان هدیه تولد از یک سایت فروش ای بوک، شارژ کرده و دخترکم یک عالمه ذوق زده، از صبح دارد دنبال این می‌گردد که چه کتابهایی آیا می‌تواند با این مبلغ دانلود کند. تا الان یک مجموعه داستان از همینگوی پیدا کرده و تصویر دوریان گری و همین الان فریاد شادی برآورد که انگار برای سومی هم تصمیم گرفته کتاب های سی اس لوئیس را بگیرد. و همینطور هی پز دوستش را به ما میدهد. خب بعله! باید هم بدهد.

 

+ کتا ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۱
comment نظرات ()