آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

به تاریخ اول نوامبر

یک: به تاریخ اول نوامبر، گودرمون دود شد رفت هوا.

دو: فیلم پدری که دخترهایش را کشت را من هم دیدم. همین نیم ساعت پیش. دلم یک جورِ بدی شده. ریش ریش. 

پیش تر درباره اش خیلی شنیده بودم. برای همین میدانستم چه چیز را دارم تماشا می کنم. اما با این حال باز هم غافلگیر کننده و عجیب و غیر قابل باور بود. هیچ جوری بجز جنون حل نمی‌شود این معما. 

سه: دیشب هم نشستیم فیلم فایت کلاب را دیدیم. خوشمان آمد. (فعل جمع بکار بردم چون دو نفر بودیم)

چهار: چیدمان خانه را تغییر داده‌ایم. تلویزیون مانده بی جا و مکان. اما فعلن همینطور می‌ماند. حالا قرار است آن بالا، روی بالکن، سقف شیشه ای زده شود و آن بالا بشود هال و محل تماشای تلویزیون و تا پیش از آن، تلویزیون بی‌جا و مکان خواهد ماند. 

پنج: من را ببخشید اگر به همه کامنت ها پاسخ نمی‌دهم. خب؟ هیچ عذر موجهی هم ندارم. فقط طلب بخشش می‌کنم. 

شش: همچنین گلدانهای خانه هم باید مرا ببخشند که مدتیست آبشان نداده‌ام. 

+ کتا ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٠
comment نظرات ()