آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

به دنبال قطعه ی گم شده

عصر داشتم می رفتم که نوین را از مدرسه بیاورم. توی بلوار میرداماد، یکهو زیر ماشین یک صدایی داد و یک چیزی با سرعتی زیاد تر از سرعت ماشین، قل قل خوران از سمت چپ ماشین قل خورد و رفت سمت جوی آب و از روی آن نمی دانم با چه نیرویی موفق شد بپرد و برود توی چمنهای باغچه ی وسط بلوار که من دیگر ردش را نتوانستم بگیرم. چون در همان حال ناگهان فرمان ماشین سفت شد و دیگر نچرخید و مجبور بودم بزنم کنار و تنها جایی که می شد نگه داشت جلوی در پارکینگ ساختمان بانک سپه بود. 

همین که ترمز کردم، نگهبان اشاره کرد که نایست! من هم اشاره کردم که نمی ایستم! دوباره اخم هایش را توی هم کرد و علامت داد که بروم. من شیشه سمت راست را پایین دادم و سعی کردم جوری که صدایم بهش برسد بگویم که :" یه چیزی از زیر ماشینم کنده شد، می خوام برم ورش دارم!" نگهبان خنده اش گرفت و گفت:" اِ ؟ ... اونی که قل خورد رفت مال ماشین شما بود؟؟ " گفتم بله و ماشین را خاموش کردم و دویدم وسط باغچه به دنبال قطعه ی گم شده. 

اینجا را بگرد، آنجا را بگرد، تو جوی آب را بگرد، نبود. بعد یکی از آن طرف خیابان داد زد که :" من دیدمش! رفت تو اون یکی جوب!" رفتم سمت دیگر باغچه و بالاخره دیدمش. 

نمی دانم چی چی ِ سر ِ میل لنگ بود. سه چهار تا آقا جمع شدند دور ماشین و در ِ کاپوت جلو را زدیم بالا و دیدیم تسمه ها هم در رفته. 

یک ماشین می خواست از توی پارکینگ بیاید بیرون و قرار شد من دوبله بروم کنار ماشین عقبی. فرمان مثل سنگی که به کوه چسبیده باشد سفت بود و نمی چرخید. خودم که الان این را می نویسم نمی دانم چطور توانستم کمی بچرخانمش. 

ایستادم و زنگ زدم به حمید. قرار شد او یک آژانس بگیرد و بیاید پیش ماشین و من با همان آژانس بروم دنبال نوین. 

من توی ماشین نشسته بودم. و زمان می گذشت و حمید نمی آمد. ساعت از چهار و نیم گذشت. من تلفن زدم به مدرسه نوین و گفتم که او حتمن سر کوچه ایستاده. و خواهش کردم بهش بگویند با آژانس بیاید خانه. 

با امداد خودرو هم تماس گرفتم که بیاید.

بعد از مدتی حمید با موبایل نگهبان ساختمان زنگ زد و دوباره پرسید کجا هستم؟ گفتم تو کجایی؟ گفت دم در خانه! از کنار ماشینمان رد شده بود و مرا ندیده بود. دوباره آدرس دادم و دوباره شروع به آمدن کرد. اما باز هم آمدنش طول کشید. بالاخره از توی آیینه دیدم که دارد می آید. 

پیاده شدم و ماجرا را برایش شرح دادم. دیدم خیلی دمق و پکر است. گفت :" یارو هُلم داد، پرت شدم زمین" بعد پشت کتش را تکاند. گفتم کی؟ ... یک تاکسی پیکان سبز که راننده اش یک پیرمرد خیلی لاغر و خسته بود آمد کنار ماشین ما ایستاد. حمید گفت بیا سوار شو برو که گفتم نوین با آژانس می آید و بعد دیدم پنجاه هزار تومن در آورد و داد به آقای راننده تاکسی و ازش تشکر کرد. تعجب کردم. گفتم پنجاه هزار تومن؟؟ گفت آره. بیچاره به خاطر ما تصادف کرد. 

یک خانمی زده بود به تاکسی و وقتی پیاده شده بودند ببینند چه شده خانمه گفته من نزدم و راننده گفته تو زدی و چهار تا جوانکِ غول از راه رسیده اند به پشتیبانی از خانم مذکور و آن وسط یکی از غول ها هم چون حمید طرفدار راننده تاکسی بوده، حمید را هول داده و حمید طفلکی هم پرت شده روی زمین. 

آخرش راننده ی پیرمرد بیچاره و خسارت دیده گفته که ناراحتی قلبی دارد و این تنش ها برایش خوب نیست. و حمید را سوار کرده و برده. 

آقای امداد خودرو گفت پیچ نگهدارند ی فیلان ِ میل لنگ گم شده و ماشین را نمی شود حرکت داد تا این پیچ تهیه و نصب نشود و تسمه ها جا نیافتد. ماشین ما الان همینطور توی میرداماد مانده. آمدیم لوازمش را به یک مکانیک سفارش دادیم و نمیدانم کی ممکن است تهیه کند. 

من دارم فکر می کنم اگر وقتی آن غول بی شاخ و دم، حمید را هل داد و خورد زمین، سرش به جایی برخورد می کرد چه میشد؟ یا اگر برای کمرش که این همه سابقه کمر درد و دیسک دارد اتفاق بدی می افتاد،کی جوابگو بود؟ چرا مردم اینطوری شده اند؟ 

+ کتا ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٠
comment نظرات ()