آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
نمیدانم! یکباره ترسیدم از این موضوع!
آمدم توی صفحه مدیریت کاربر و دیدم سی و نه تا پیام جدید دارم. هنوز آنها را ندیده ام. ترسیدم وقتی پیام ها را ببینم حواسم پرت شود. اینکه از چه چیز پرت شود را هم نمیدانم. شاید از همین سوال که آیا من نوشتن را از یاد برده ام؟ الان هم حواسم پرت این شده که توی پرشین بلاگ نیمفاصله چطوری بود؟ بله. پیدایش کردم.
حمید دارد توی سالن با یک آقایی درباره اینکه زمین او را بگیرند و بسازند صحبت میکند. من امیدوارم بشود. چون زمین او از بقیه جاهایی که زمین دیدهاند بهتر و تویشهر تر است. از طرف دیگر این آقا اگر حاضر به شراکت باشد، دیگر لازم نیست پولی برای زمین پرداخته شود و تنها باید هزینههای ساخت تامین گردد. از یک طرف دیگر زمین او کجاست؟ وسط شهر. این یعنی در هر مرحله ای که باشد قابلیت این را دارد که آپارتمانها برای پیش خرید مشتری پیدا کند و کمبود سرمایهی احتمالی بدینترتیب جبران شود. در حالی که زمینهای دیگری که دیدهاند آنقدر جاهای دوری هستند که من بعید میدانم قبل از اینکه ساخته شوند کسی مشتریشان شود.
ساعت هشت و ده دقیقه شب است. قصد دارم صبح فردا هم بروم کوه. چون اصولن من ادمی هستم که دوست دارم یا یک کاری را انجام ندهم، یا اگر انجام دادم تا تهش بروم. حالا نه اینکه قصد داشته باشم تا ته کوه بروم! اما قصد دارم تا جایی که ممکن باشد پنجشنبه صبحها چند ساعت بروم درکه. هفته پیش با دو نفر از دوستانِ خیلی عزیز رفتیم. یک ساعت رفتیم بالا. خیلی هم عالی بود. یک ساعت و نیم نشستیم آنجا و بعد برگشتیم. این هفته هیچکدام از آن دو نمیتوانند بیایند. هر کدام یک جوری طفلکی و بیمارند.
نوین هم از وقتی از مدرسه آمده سردرد دارد و چندتا قرص خورده و خوب نشده و دارد با حال بدی درس میخواند. بین تمام دوازده سال دوران دانشآموزی، سالی که بچهها کنکور دارند سال بدیست. خیلی بد. اصلن بدترین سال است.
و من دارم فکر میکنم که کلن درس خواندن به چه درد میخورد؟ به چه درد؟ آیا نمیشود بدون درس خواندن پول در آورد؟ آیا انها که درس نخواندهاند همه بیپول و بدبختند؟