آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دنیای بد

 

پدرشان وقتی این ها بچه بودند خودکشی کرده بود. نمی دانم چرا.

این ها سه تا بودند. یک دختر بزرگ که اولین بار که من دیدمش حدود دو سالش بود و تقریبن هفت-هشت سال از من کوچکتر بود. بعد از او مادرش یک جفت دو قلو به دنیا آورد. یک دختر و یک پسر. 

توی یک خانواده ی بزرگ، که همه بچه های فامیل های دور و نزدیک پدر دارند، بی پدر، بزرگ شدن باید سخت باشد. بعد که بزرگ تر شدند، سخت تر هم شد. بعد از فوت پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری شان، عمه ها و عمو ها حاضر نشدند سهمی از ارث برای آنها هم قائل شوند. چون پدرشان قبل از پدر بزرگ از دنیا رفته بود. 

حالا بزرگ شده اند. دو قلو ها نزدیک به سی سال دارند. یکی شان نامزد دارد و قرار بود یک ماه دیگر عروسی بگیرند. مادرشان پنجاه و یک سالش بود و پریشب توی خواب سکته مغزی کرد و مرد. جوان بود برای مردن. پنجاه و یک که سنی نیست. 

همین. 

+ کتا ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٩
comment نظرات ()