آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک سلام کوچک

 

سلام. من دارم از اینترنتِ زاغارتِ هتل با شما صحبت می کنم. حالم خوب است. اگر چه دیروز زیاد آفتاب خورده ایم.

هواپیمایمان سالم به زمین نشست. (البته این مثل روز روشن است!) یک ربع بیشتر فرصت ندارم برای نوشتن و نمی دانم چند دقیقه اش گذشته.

مغزم هم مثل قفل فرمان قفل شده و من مثل یک دزد آماتور سعی دارم قفلش را باز کنم و باز نمی شود.

 اینجا همه اش آهنگ هری پاتر پخش می شود. توی اینترنتِ اینجا همه سایت های محبوب من بجز همین پرشین بلاگ خودمان فیلتر است.  حتی نمی توانم بروم توی گودر.

الان می ترسم یک ربعمان هم تمام شود و این چند خط پست نشده بماند.

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٦
comment نظرات ()