آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سطح دغدغه!

مغز معیوب من توی این فکر است که ما آخر هفته دو روز داریم میرویم سفر. خب؟ بعد توی این فکر است که اگر هواپیما قرار است بیافتد امیدوارم در راه بازگشت بیافتد که از سفرمان استفاده لازم و کافی را برده باشیم! 

همچنین مغز معیوب من توی این فکر است که آخ آخ! شنبه و یکشنبه وقت دندانپزشکی دارم خب؟ و اگه هواپیمایمان بیافتد، دکتر فکر می کند من آدم بد قول و بی مسئولیتی هستم که وقتم را کنسل نکرده ام! و نمی فهمد هواپیمایمان افتاده . و در این فکرم که تنها کسی که می تواند به دکتر خبر بدهد که هواپیمایمان افتاده، آقای میم شین هستند. 

مغز معیوب من توی فکر میوه های توی یخچال هم هست. دو روز نباشیم که خراب نمی شوند؟ می شوند؟ حمید دیروز رفته یک عالمه میوه خریده. خودش معتقد است که مثل فیلم ارتفاع پست، میوه ها را برداریم ببریم توی هواپیما ! 

مغز معیوب من توی این فکر هم هست که آیا توی هتلی که می رویم، ماهواره هم هست و آیا ام بی سی پرشیا می شود دید؟ اگر نه من با دو روز عاصی ندیدن چه خاکی توی سرم بریزم؟ 

مغز معیوب من توی فکر گلدانهای توی بالکن هم هست. نمی دانم اگر صبح زود چهارشنبه بهشان آب بدهم و روز پنجشنبه و جمعه بی آب بمانند، با این گرمای هوا چه بلایی سرشان می آید.

مغز معیوب من توی فکر بستن دو تا ساک هم هست. چون حس می کنم هزارها سال است که ما سفر تفریحی نرفته ایم و تقریبن هیچ نمی دانم آدم به چه چیز هایی نیاز خواهد داشت؟ 

بنفشه آفریقایی بعد از سه سال برایم غنچه داده و مغز معیوب من در این فکر است که اگر هواپیمایمان بیافتد، من باز شدن گل هایش را نخواهم دید. 

 

+ کتا ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٤
comment نظرات ()