آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

عبرت ناک!

امروز دو ساعت زیر مته ی دندان پزشک بودم. دقیقن از شش و نیم تا هشت و نیم. حس می کنم کنار دهنم چاک خورده از بس باز مانده . روی چهار  دندان کار کرد. بقول خودش "کار های زیر بنایی." قرار است این چهار دندان روکش شوند. چهار تا دندان شکسته در طول چهل و دو سال عمر. میشود تقریبن هر ده سال یکی!

دو تاش همزمان وقتی دوازده ساله بودم شکست. روی برف و یخ لیز خوردم. از خانه بی اجازه رفته بودم بیرون. و با عجله داشتم بر می گشتم. احمقانه روی یخ ها دویدم و با صورت خوردم زمین. شال سفیدی سرم بود که خونین شد. دندان های جلویی م فرورفته بود توی لبم و لبم پاره شده بود. اولش فکر کردم فقط لبم پاره شده است. رفتم دم شیر آبخوری پارک شفق که خون ها را بشورم که حس کردم دندانم هم نیست. گریه م گرفت و برگشتم توی برف هایی که زمین خورده بودم دنبال دندانم گشتم! بیست و پنجم آذر سال شصت و دو بود. آمدم خانه گفتند کجا بودی؟ گفتم رفته بودم برای مادر گل بخرم. جواب دیگری نداشتم بدهم. بعدش رفتیم دندانپزشک و چند جلسه طول کشید تا دندانهایم را عصب کشی کرد و البته سفارش کرد که بعدن باید روکش شود وگرنه دندانی که عصب ندارد، در طول زمان خرد خواهد شد. حالا نزدیک سی سال (آره؟) از آن زمان می گذرد.

یک دندان دیگرم پارسال شکست که مادرم هنوز زنده بود و من هیچ فرصتی نداشتم که بروم دندانپزشک. ماند تا امسال که یک دندان دیگرم هم به همان دلیلی که میدانید (جویدن آب نبات) شکست. دیگر نمی شد به تعویقش انداخت. حالا همینطور چند هفته است که زیر چرخ دندانپزشکم و نمی دانم این ماجرا تا کی ادامه خواهد داشت. تا الان هم هشتصد هزار تومان خرجش شده.  و تازه اول راه روکش شدنیم. هنوز هیچکدام روکش ندارد. فقط پایه های روکش ها کار گذاشته شده.  این بود داستان عبرت آموز من. (عبرت آموز یا عبرت آمیز؟)

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()