آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اسباب بازی فروشی

  یک اسباب بازی فروشی توی یوسف آباد بود به اسم چلچله. دو دهانه مغازه بود با یک آقای فروشنده ای که خودش با موهای فرفری اش انگار از دنیای اسباب بازی ها آمده بود. رفته بودم تویش برای نوه های دائیم کادو بخرم. مادرم بیرون مغازه منتظرم بود. بعد آمد تو و به آقای فروشنده گفت: " سلام آقا ، ببخشین، کباب کوبیده دارین؟"
هیچی . فقط خواستم بگویم دلم برایش تنگ شده. از همین دیشب که این خواب را دیدم تا حالا بد جور دلم برایش تنگ شده و هی دلم می خواهد باز و باز خوابم را به یاد بیاورم و تعریف کنم.
+ کتا ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٦
comment نظرات ()