آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

توی سکوت ِ شب

 

اوایل ِ بامداد پنجشنبه است. دقیقش را نمی دانم اما از یک و نیم هم باید گذشته باشد. از دو هم شاید گذشته باشد. گفتم که! نمی دانم. 

من چهارزانو نشسته ام روی ملافه های نارنجی ِنوین و او هم لمیده آن سوی تختش و بلند بلند تاریخ ادبیات می خواند:" مرصادالعباد- نجم الدین رازی- دایه - هفت". حرص می خورد از اینکه ادبیات فارسی هم  شده درسی مثل تاریخ اسلام و دینی. بهش می گویم :" با اینجور درس ها بعنوان تمرین ِ حافظه و ورزش ِ مغز برخورد کن. کاری به محتوا نداشته باش". می خندد که : " مغز پُکید!" 

و من دارم فکر می کنم که بمیرم برای این بچه ها که باید امتحان های به این سختی بدهند و نگران بیست و پنج صدم نمره هایشان باشند و بعدش هم باید کنکور به آن کمرشکنی بدهند. 

گرچه که هنوز خوابم نمی آید اما دلم می خواهد درسش زودتر تمام شود که بخوابیم. می ترسم صبح خسته باشد. 

یک کتاب کوچک را هم خیلی وقت است شروع کرده ام بخوانم اما پیش نمی برمش. چه کتابی؟ "دم را دریاب " نوشته سال بیلو که طبق نوشته ی پشت کتاب، شرح بحرانی ترین روز زندگی ِ یک مرد ِ رسیده به آخر ِ خط است. و کتاب خوبیست و دوستش دارم. 

الان دیگر مغزم ساکت است. خودکار توی دستم بلاتکلیف مانده. حالا شاید چند صفحه کتاب بخوانم. دلم نمی آید دخترکم بیدار باشد و من بروم بخوابم. 

کامپیوتر هم خاموش است. چه خوب است که صدای فن اش نپیچیده توی سکوت ِ شب.

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٥
comment نظرات ()