آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
به گذشته و به آینده کاری ندارم
اردیبهشت است و
"حال" م خوب است
.
من هستم. همین دور و برها. فقط توی بساطم هر چه می گردم نوشتنی پیدا نمیکنم.
نمیدانم چرا یک جور سادهانگارانه ای به سال نو خوش بینم. انگار منتظر یک اتفاق خوبم که بیافتد و نمیدانم چیست.
توانایی تحمل یک صبر طولانی ثمر بخش را زیر پوستم حس میکنم مثل وقتی که داشته باشیم از غوره حلوا درست کنیم و فکر میکنم توی این پروسه باید سکوت کرد و به عبور ابرها نگاه کرد.
.
.