آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک محبت هایی فراموش نمی شوند

 

الان تقریبن دیگر همه چیز رو به راه است . البته ایده آل نیست ولی حد اقلِ ممکن فراهم است. - ایده آلش این بود که مثلن پرده های سالن را هم رسیده بودم بشورم که نرسیدم، یا اینکه تمام رخت و لباس هایمان شسته شده باشد که نشده  یا اینکه گل برای بالکن بالا و یک دسته گل هم برای خانه خریده باشم که نخریده ام.- اما خانه نسبتن تمیز است. آن بالا برای سکونت موقت نوین آماده شده. ملافه ها عوض شده. کمد برای دایی خالی شده. شیرینی و میوه داریم و الان فقط چند تا تکه ظرف توی سینک هست که باید بشورم و خودم هم باید بروم حمام. چون هر چه خاک توی خانه بوده الان توی سر من است!  ساعت دوازده و نیم بعد از نیمه شب است. ما باید چهار و ده دقیقه فرودگاه باشیم. تصمیم دارم نخوابم. این میان از سر شب تا به حال هزار بار توی دلم از لطف یک دوست که جای خالی برادر را برایم پرکرده ذوق مرگ شده ام. از یک تلفن ساده اش که پرسید:"دایی تون داره میاد کمک نمی خواین؟"‏ 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
comment نظرات ()