آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

درهم و برهم

 

خانه ی ما الان پُر از سر و صداست : تق تق تق تق ، خِر خِر خِر خِر ، خیخو خیخو خیخو خیخو، رررررر ررررررر ررررررر دَق دَق دَق .... همینطور هی تکرار شونده و بی رحم به این بچه که سر درد داشت مثل همیشه و آمده قرص خورده کمی خوابیده که سرش بهتر شود بعد بتواند به درسش برسد. 

اصلن نمی خواهم فکر کنم امروز چندم است و چند روز به چی مانده. خانه ما بدجوری در هم و برهم است. آن بالا، زیرسازی ِ کف اش ساخته شده. بتن اش هم ریخته شده. سنگش هم خریده شده اما نصب نشده. زیرش همینطور تیر آهن است. قرار است دو - سه جایش چراغ بخورد. حمید می گفت چراغ ها روکار و اکپوز باشد و تیرآهن ها را نپوشانیم. من اصرار کردم که بپوشانیم. حالا می گوید طول می کشد و طول کشیدنش به او مربوط نیست در نتیجه تقصیر من می‌شود. یکی توی دلم می گوید کاش این کار را الان شروع نکرده بودیم.   

فردا هم که سه شنبه است. اولین سه شنبه است از سه سه‎شنبه ی آخر سال. من یک دنیا خرید دارم. آن بالا را باید برای اقامت نوین مجهز کنم که دایی که می آید ساکن اتاق فعلی نوین شود. یک دنیا کار دارم. ولی هیچکار نمی کنم. نشسته ام گوش سپرده ام به این سر و صدا ها ببینم کی تمام می شوند...

 

 

+ کتا ; ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩
comment نظرات ()