آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک پست ِ شماره ای

 

یک: ده و نه دقیقه شب پنجشنبه است. توی سایت های خبری نوشته اند که جو ِ شهر از بعد از ظهر امروز به شدت امنیتی شده. این موضوع هم فکر آنها که دور از کشور هستند را سخت مشغول کرده هم فکر ماهایی که داخل کشور هستیم را. هی ما منتظریم آنها از یک کانالی یک خبری را به ما بدهند که ما اینجا نمی توانیم به دستش بیاوریم و آنها منتظرند ما یک اتفاقی را که اینجا می افتد برایشان گزارش بدهیم. 

دو: ده و دوازده دقیقه شب پنجشنبه است و حمید و دو تا از همکاران شرکت اینجا - توی خانه ی آشفته ی ما- جلسه دارند. سوال یک- چرا خانه ی ما؟ سوال دو- چرا خانه ی ما آشفته است؟ 

سه: ده و سیزده دقیقه ی شب پنجشنبه است و آنها از ساعت هفت تا به حالا اینجا جلسه دارند چون دوباره از شهرداری رفته اند در ِ شرکت ما را پلمب کرده اند. بار قبل که پلمب کرده بودند، حدود یکی دو ماه پیش بود و به ما فرصت داده بودند تا آنجا را از حالت اداری در آوریم و به حالت مسکونی تبدیل کنیم تا این چند ماه که از قرار داد اجاره اش باقی مانده بگذرد. ولی وقتی بازرس شان آمده دیده آنجا مسکونی شده مبل و فرش و میزنهار خوری و تخت هست و ایرادی نمی تواند بگیرد، توی آن اتاقی که کتابخانه بوده، گفته این کتابخانه حالت ِ اداری دارد! بهش گفته اند آقا! مگر توی خانه آدم نمی تواند کتابخانه داشته باشد؟! بعد نگاهی به تخت انداخته و گفته بالش و ملحفه ندارد! بعد هم همکارمان را بیرون کرده و در را پلمب کرده و رفته و گفته باز برویم شهرداری تا بهمان بگوید چکار کنیم! فکر کنم می خواهد یادمان بدهد که آدم چطوری دستش را توی جیبش می کند و پول در می آورد. حمید هم از این ماجرا عصبانی و خسته شده و حاضر نیست دست توی جیبش کند. با وکیل صحبت کرده که چطور می شود از اینها شکایت کرد؟! بهش می گویم ول کند. اما او ول نمی کند. بهش می گویم حوصله داری؟ می گوید برای اینها آره! 

داشتم چه می گفتم؟ آهان  سوال دو - خانه ما آشفته است چون بنایی داریم. داریم سقفِ این پایین یا به عبارتی کفِ آن بالا را کمی تا حدودی گسترش می دهیم. مبل های هال پرت و پلا و مقوا پوش شده اند. تلویزیون هم جمع شده. آخ آخ امشب ساعت ده و نیم که به تلویزیون نیاز داریم! باید بروم بزنمش به برق که ببینم توی این برنامه دیروز امروز فردا می خواهند چه بگویند... 

چهار: ده و بیست و دو دقیقه شده. آنها هنوز اینجا هستند. من بروم تلویزیون را رو به راه کنم. 

پنج : از پریروز هم دیش ها را جمع کرده ایم که اگر این طرف ها آمدند از بروز خسارت جلوگیری کرده باشیم اما این ها برای خیط کردن ما هم شده انگار این طرف ها نمی آیند. خلاصه که اوضاع جالبی داریم 

شش: ده و بیست و چهار دقیقه شد و دارم فکر می کنم فقط دو هفته یعنی دقیقن دو هفته به آمدن دایی مانده. یک خانه تکانی ِ دو هفته ای باید بکنم. 

هفت: دیشب باز خواب می دیدم مادرم توی بهشت زهرا پیش از تدفین زنده شده. زنده بصورت گیاهی. بهش سرم غذایی وصل کرده بودند. من از دکتر خواهش می کردم سرم ها را قطع کند. دکتر نگاه عجیبی بهم می انداخت. انگار که من قاتل باشم

هشت: ده و بیست و هفت دقیقه شده و در این فکرم که آیا در سه دقیقه ی باقی مانده می توانم بروم تلویزیون به آن سنگینی را از آن طرف بکشیم این طرف و بزنمش به برق؟

+ کتا ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٥
comment نظرات ()