آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

برای آن نخ نازک

 

 

خب من الان دیگر حتی دسترسی به جی میلم هم ندارم. ساعت دو و سی و یک دقیقه بعد از ظهر است. فقط می توانم اینجا بنویسم. هیچ کار دیگری توی اینترنت نمی توانم بکنم. 

دلم مثل همیشه هم شور می زند و هم بی تابی می کند که زود تر برود ببیند چه خبر است. از هر طرف گزارش می رسد که اوضاع خطرناک به نظر می رسد.

گفتم یک نخ نازک امید هست که همه به آن آویخته ایم. دوست گفت ببین این نخ نازک چقدر محکم است که بعد از تحمل این همه فشار هنوز پاره نشده. 

راست گفت

 

 

+ کتا ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱
comment نظرات ()