آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مکالمه

من الان هیچ حرفی ندارم. همه چز آرام است. خیلی آرام. البته اگر به دنیای درونی خودمان اکتفا کنیم و به اخبار بیرونی و کشوری و لشکری نپردازیم. - که نمی پردازیم!- 

شاید اگر الان شرایط خانوادگی مثل چیزی حدود هفت یا هشت سال پیش بود، به مادرم تلفن می زدم که حالش را بپرسم و او می پرسید : " چه خبر؟ " و من می گشتم توی مغزم که برایش حرف پیدا کنم. شاید می گفتم که دیروز رفتیم مدرسه نوین و کارنامه ترم اولش را گرفتیم و معدلش شده نوزده و دو صدم و مادرم خوشحال میشد و می گفت :" آفرین به نوین، براوو به نوین! ، خیلی مهمه که آدم سوم دبیرستان همچین معدلی بیاره، قدر این بچه رو بدون مادر! " بعد دوباره می پرسید:" دیگه چه خبر؟ حمید چطوره؟" و من می گفتم :" حمید رفته برای شرکت دنبال آپارتمان بگرده. یکی دو جا زنگ زده و قرار گذاشته. باید یه جای ارزون بخریم. چون وقتی مستاجریم، شهرداری اذیت می کنه و اجازه دفتر کار نمیده. گفتم بهتون که! همین هفته پیش دوباره رفتن در شرکتو پلمب کردن. حمید هم رفته شهرداری گفتن مهندس معمار اگه تو ملک خودش دفتر داشته باشه اشکال نداره. نه اینکه مستاجر باشه. " بعد مادرم با صدای مهربان و جدی ش می گفت : " آهان! ، خب موفق باشه." مادرم نسبتا رسمی و جدی حرف میزد. نه که یک عمر معلم بود، من اصلا همینطور می شناختم اش. رابطه مادر و فرزندی جور دیگری برایم معنا نداشت. بعد لابد می پرسید :" خودت خوبی؟" و من می گفتم "بله!" بعد سفارش می کرد که وقتم را به بطالت نگذرانم. نه؟ همیشه اینکار را می کرد. نصیحت می کرد که صبح زود بیدار شوم ورزش کنم و من در اینجا سعی می کردم خداحافظی کنم. قسمت تنبل وجودم پذیرای این نصیحت ها نبود! 

+ کتا ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٧
comment نظرات ()