آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این حرف ها گفتن دارد؟

یک: من دیگر فلسفه ی نوشتن در این وبلاگ را نمی دانم

دو: پس مجبورم همینطوری بی فلسفه بنویسم. 

سه: حمید دارد فوتبال ایران و نمی دانم کجا را نگاه می کند و برخلاف اینکه اولش گفته بود دلش می خواهد ایران ببازد، اما وقتی ایران گل اول را زد ، بوسیله دست زدن تشویقشان کرد و به همین وسیله ما فهمیدیم که خوشحال شده. 

چهار: امروز با دایی ام حرف زدم و گفت که یک هفته مانده به نوروز می آید. این یعنی خبر ِ خوب. یعنی خوشحالی، یعنی بغل های محکم، یعنی احساس خوش آیندِ امنیت ِ وجودش. 

پنج: اتاق خودمان و اتاق نوین را تمیز کرده ام. مدت ها بود اینکار را نکرده بودم. گرد گیری اساسی ، حتی زیر تخت و پاتختی. پاک کردن شیشه ها. بیرون ریختن یک مقدار آت و آشغال اضافه، حتی لحافمان را هم شستم. گلدان های گل کلیویا یا همان خورشیدی را هم گذاشتم پشت پنجره اتاق ها که آفتاب بخورند که شاید بهار گل بدهند. وقتی خریده بودیمش،یک گلدان بود و گل داشت. اما الان شده پنج تا گلدان از بسکه بچه زائیده. اما بچه هایش گل نداده اند. امسال دارم ماهی یکبار بهش کود هم می دهم. خب مثل همه ی امیدهایمان که از دستشان نمی دهیم، من هم امیدوارم که این بهار شاید گل بدهند. 

این حرف ها گفتن داشت؟ 

شش: امروز تولد حمید بود. نوین یک کیک خخخخخخخیلی خوشمزه پخت. فکر کنم اگر برود توی کار شیرینی پزی آخر و عاقبت خوبی داشته باشد. 

هفت: دارم فکر می کنم حال من هم شاید خوب باشد. ساناز گفت شش ماه بهم فرصت می دهد که حالم خوب شود و تا الان شده پنج ماه. 

هشت: پشت زمینه ی همه این فکر ها اما ، آن هواپیما که افتاد، آن ها که در زندان هستند، آنها که اعدام می شوند هر روز... 

 

+ کتا ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
comment نظرات ()