آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک پست کاملن همینجوری

یک: این یک پست ِ کاملن همینجوری است. همینجوری! همینجوری که من نشسته ام پشت مانیتور و دارم ساعت را آن گوشه ی پایین سمت چپ  اش نگاه می کنم که نُه و هجده دقیقه ی شب است و نوین یک وری روی تختش دراز کشیده و دارد درس می خواند و صدای تلویزیون می آید اما واضح نیست و حمید؟ خیال کردید پای تلویزیون نشسته؟ نه! دارد آن بالا را رنگ می کند. 

 دو: حمید و نوین رفته اند رنگ خریده اند برای آن بالا. من می خواستم سلیقه ی نوین باشد. نوین می خواست رنگ و وارنگ باشد. آخرش با چند تا قوطی رنگ های زرد و فیروزه ای برگشتند. ورودی ِ آن بالا را یک فیروزه ای مایل به سبز زده بود که به بقیه ی جاهای خانه اصلن نمی آمد. من البته در این باب چیزی نگفتم اما شاید از نوع نگاه کردنم این موضوع را فهمیدند و الان حمید دارد رنگش را کمی متعادل تر می کند. بگذریم. چون اصولن موضوع مهمی نیست و فقط توی یک پست ِ همینجوری ممکن است به چنین موضوعی پرداخته شود. 

سه: الان ساعت شده یازده و ربع ! وقتی داشتم سطور بالا را می نوشتم دختر دایی ام زنگ زد. دو - سه تا از آشنایانش دارند از آمریکا می آیند و به یک محل اقامت یک ماهه نیاز دارند و فکر کرده بود بهشان بگوید بروند خانه ی مادر ِ من و من نا امیدش کردم. آن خانه الان دیگر وضعش از خانه خانم هاویشام هم خراب تر است. به علاوه اینکه با این روابط صمیمانه ای که بین من و خواهر و برادرم حکمفرماست کلن فکرش را هم نباید کرد. بله؟ بله! 

 چهار: بعد از تلفن دختر دایی ام، رفتم به تماشای گریزآناتومی در ام بی سی پرشیا. و بعدش هم نور! اصلن نمی دانم چه شد که مشتری ِ پر و پا قرص ِ سریال نور هم شدیم! احتمالن چون بلافاصله بعد از گریز آناتومی پخش می شود! ولی الان از صبح همینطور ثانیه شماری می کنم ببینم کی وقت پخش نور می شود! برای خودم هم باور کردنی نیست. از بس که این سریال احمقانه است بخصوص با این دوبله ی وحشتناکش. اما انگار توی دلم یک آدم احمق نشسته که دلش می خواهد این سریال را دنبال کند!! 

پنج: چند روز پیش داشتم دفترچه یادداشت هایم را می خواندم. مال همین سال هشتادو نه، روز هایی که بیماری ِ مادر سخت شده بود و لحظه به لحظه جلوی چشم هام بیشتر آب می شد، اما اسم چند دوست، کنار آن همه سختی و پریشانی ، لا به لای صفحه ها زیاد تکرار شده بود که دیدم چقدر برایم وجود آن اسم ها عزیز بوده اند و اگر حضورشان نبود، تحمل آن روز ها برای من و حمید و نوین قطعن خیلی خیلی سخت تر می شد. 

شش: ؟ شش نداریم دیگر. داریم؟ نداریم! 

+ کتا ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
comment نظرات ()