آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چو تخته پاره بر موج / رها رها رها من

 

دراز ترین شب سال است. من و حمید و نوین خانه ایم. درازترین شب سال همیشه مرا یاد تولدم می اندازد. مدت ها همه اشتباه می کردند و این شب را به جای شب تولدم به من تبریک می گفتند. چون شناسنامه ام هم همین اشتباه را کرده. اما حقیقت این نیست. حتی اگر حقیقت نباشد هم اما باز مرا یاد تولدم می اندازد‏. ‏


حمید الان صدایم کرد و گفت:" بیا ببین، بیا ببین" ! - جلوی تلویزیون است. -  گفتم :" چیه؟" گفت:" همون فیلمه س" کمی مکث کردم و گفتم:" الان دارم یه چیزی می نویسم" در حالی که خودم دقیقن نمی دانم چه چیزی! و ممکن است همین را هم رها کنم بروم فیلمه را ببینم. که اسمش را هم حتی یادم نمانده. حد اقل اینکه می شود اسمش را به خاطر آورد. ‏
آدم ِ باری به هر جهتی شده ام. مثل یک تخته پاره وسط دریا. حس بدی هم نیست. پس من رفتم فیلم ببینم با اجازه


اسم فیلمه "میسز هریس" بود. بازم به آخرش رسیدیم. فایده نداشت 


+ کتا ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۳٠
comment نظرات ()