آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

کلمه های ديروز

اين پايين زير عنوان آخرين ۲۰ يادداشت نوشته شده توسط شما نوشته چهارشنبه و امروز چند شنبه است؟‌ يکشنبه. اين يعنی. : انگشت کوچيکه ی دست چپ(پنجشنبه). انگشت دومی دست چپ(جمعه) انگشت درازه ی دست چپ(شنبه) و انگشت اشاره مردد می ماند و باز نمی شود. چونکه امروز يکشنبه است. و اين يعنی سه روز که من اينجا چيزی ننوشته ام. نه. مطابق بررسی های کارشناسانه ی خودم سه روز زياد نيست. آن هم با اين همه گرفتاری که توی اين سه روز داشته ام.

ديروز کار آموز شماره ی دو آمد و چون مردد بودم که نياز هست کامپيوترم را بياورم شرکت يا نه، نياوردم. بد روزی بود آقا! شده بودم الکترون سرگردان. البته به کار اين دو تا رسيدگی می کردم اما برای پر کردن وقت از صبح تا عصر کافی نبود. گرچه که دفتر چه ی يادداشتم پر شد از کلمه ها که ذيل همين يادداشت می گذارمشان همينجا.

و گرچه که ديروز خيلی پراکنده بودم و هر چه از نوک خودکار می تراويد روی کاغذ متعجبم می کرد، اما اين حس جالبيست.اينکه گاهی وقت ها نمی فهمم چه می خواهم بنويسم. فقط می فهمم که بايد نوک خود کار را بگذارم روی کاغذ و بعدش مثل اينکه مثلن من مديوم باشم و واسطه ی اينکه کسی می خواهد چيزی بنويسد و انگار که فقط دستم را در اختيارش می گذارم. نوشته های ديروز اينطوری بودند. من هم بعد از نوشته شدن می خواندمشان! 


 

 

شنبه ،۱۷ دی ۱۳۸۴

(همينجوری مينويسه اون بالای نوشته؟)

 

۱-

ظرفم پر شد اما

اين سر چشمه

همچنان می جوشد

 

۲-

در اين معامله آنچه در جيب داشتم راست ترين حرف ها بود. آنها را پرداختم به بهای تلخ ترين دروغ ها.

 

۳-

نفهم ترين 

هميشه خيال می کند

عاقل ترين است.

(از اينجا بشناسش!!)

 

۴-

من چراغم را در آمد رفتن همسايه ام آويختم در يک شب تاريک

و شب سرد زمستان بود... (نيما)

 

هوا سرد شده.اخبار گفته شايد برف ببارد. قمری روی لوله ی هواکش آب گرم کن جای گرمی پيدا کرده و نشسته همانجا. مرا تاب نياوردی. آدم چه قدر جايز الخطاست؟ و اين ثانيه ها چرا با من دوست نمی شوند؟‌ آقا!..ببخشيد اين راه به کجا می رود؟ زمستان سخت دلتنگ است و عابران مثل ثانيه ها بی نگاهی می گذرند.

اهداف متفاوت، آدم ها را از هم جدا می کنند. در مان های متفاوت، ديوانه ها را از هم جدا می کنند.

تلخ خنده سر می دهم کنار اين خيابان / و ثانيه ها حين عبور سر بر می گردانند،‌ نگاهی به سويم و با عجله می گذرند. قمری سر فرو برده در پر های گردنش و اخبار گفته شايد امشب برف ببارد.

از اينجا به بعدش باز صدای احمد رضا احمدی است و آن موسيقی که بعد از صدا پخش می شود. آن تکه که قبل از اينست که محمد نوری بخواند: باد ميپيچيد با کاج...

 

۵-

در اين پياده روی شلوغ،‌ رد پای عابران بر ثانيه های من.

کارت های کوچکی در دست دارم. کارت ها را يکی يکی به عابران می دهم. می گيرند. نگاهی می کنند و روی زمين رهايشان می کنند.

 

۶-

دروغ

زشت ترين

لبخند است

 

۷-

نگاه کن مجبور شده ام روز را چه طور لابه لای صفحات اين دفترچه خط خطی کنم!

دلم می خواهد سرم را بگذارم لای همين صفحه ها و دفتر چه را ببندم.

 

۸-

 

آرام!

که امشب

زير همين پل

در شکافی بين ِ دو ستون ِ ميانی

شاعری مسکن دارد

که گرمای لحاف ِ آبی خيالش را

بر سر کشيده است

...

خدا کند صدای قدم های من

حواس اش را پرت نکند...

 

 

۹-

بس است نقطه سرخط کنار چشمه نشستن و بی گناه تر شدن از نسيم که می وزد از خورشيد که نمی تابد و از خيال تو که دست از سرم بر نمی دارد

 

۱۰-

کسی که کلاه سرش می رود چه حسی دارد؟ من الان اين حس را دارم و به جرات می گويم که : احساس خنگی!

من هرگز گله ای از کلاه گذار ندارم. هرگز نمی گويم که تو چه آدم شيادی بودی که سر من کلاه گذاشتی! بلکه خودم را شماطت می کنم که چرا اين همه ساده و چرا اين همه خنگ که من بوده ام! ...شيادی که سر ديگران کلاه می گذارد وظيفه اش را انجام ميدهد. اما وظيفه ی من بر سر نهادن کلاهی که در دستان توست نيست!

 

۱۱-

نقش

 

      -چرا اين کار را می کنی؟

      -به تو چه؟

      -ممنون!

      -خواهش می کنم!

بعد تو بی خدا خافظی می روی و من يک به سلامت پرت می کنم پشت سرت.

 


آخيش! اين ها کلمه های ديروزم بودند!

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱۸
comment نظرات ()