آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

کاش این سکوت نشکند

.

امروز از وقتی بیدار شده ام و صبحانه خورده ام، اینجا من بودم و سکوت. چه دوستش دارم. چه مهربان است. چه می فهمد آدم را.


حرف ها ، کلمه ها، فریاد ها، ته ذهنم ته نشین می شوند. باید مدتی بگذرد آرام. همینطور آرام 
شاید بعدش بتوانم چشم باز کنم 


شاید بعدش بتوانم یواش، آنطوری که انگار لبهای آدم، قاچ خورده باشند و بترسی قاچشان بترکد، لبخندی بزنم 

.

 

+ کتا ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٤
comment نظرات ()