آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اینطوری

 .

دارم از واقعیت های زندگی فرار می کنم .

دلم نمی خواهد توی واقعیت ها وقت بگذرانم. زور است؟

تا وقتی می شود خوابید چرا باید بیدار شویم؟ تا وقتی می شود چشم ها را بست و احساس خوشبختی کرد، چرا باید رو به تاریکی چشم باز کنیم؟ وقتی زورمان به جنگیدن با زندگی نمی رسد، چرا باید برای شکست خوردن بجنگیم؟

من خسته ام 

.

.

+ کتا ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٩
comment نظرات ()