آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

غم

 

امروز روزِ دهم بود که در بیمارستان روانی بستری است. هر روز می روم دیدنش و هر روز ویران بر میگردم و هر روز تا روزِ بعد ویران می مانم. پس هر روز ویران ترم. 

از بیمارستان روانی صحنه هایی توی ذهنم می ماند که نه می توانم بهش فکر نکنم نه دلم می خواهد بهش فکر کنم. این هر روز آنجا رفتن افسرده ترم می کند. چشم هاشان ، پاهاشان، دست هاشان، خانواده هاشان، همه شان ، نه تنها خواهرِ من.

امروز توی راه داشتم به سنگینی این غم روی سینه ام فکر می کردم. به اینکه این بار از همیشه سنگین تر است. به دل مادرم که سال ها این غم را تحمل کرده بود. بعد فکر کردم امسال حتمن برای همین سنگین تر است. بار پیش که لادن در تهران بیمارستان روانی بستری شده بود، هنوز پدرم  هم زنده بود.  

آدم هر چقدر هم که تنها نباشد، باز هم تنهاست. 

.

.

 

+ کتا ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٦
comment نظرات ()