آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شاید اینطوری بشه. شایدم نشه. نمی دونم

 

من معرکه نیستم. قدرت افسانه ای ندارم. همینطور دریای عشق و محبت هم نیستم. من یک آدمم .

- که البته عشق غیر قابل توصیفی به مادرش داشت اما این عشق را به خواهرش ندارد- 

یک آدم ِ خسته که هنوز تمامش از سنگینی بارهایی که سال ها بر دوش داشت و تازه زمین گذاشته درد می کند. هنوز مجالم نبوده که یک نفس راحت ِ عمیق ِ ممد حیات بکشم و بر آورمش که مفرح ذات هم بشود. 

به دختر خواهرم که بیست و یک ساله است و بعد از اینکه سه روز از بستری شدن مادرش در بیمارستان روانی می گذرد همچنان نیامده تهران، گفتم که من هیچ مسولیتی در قبال اینکه لادن حالش بد شده و بیمارستان رفته ندارم. بخصوص تا وقتی پدرت طلاقش نداده. هر وقت طلاقش داد و تو هم نخواستی قیم مادرت باشی، من قیم اش می شوم. 

دلم درد می گیرد از فشارِ پایی که رویش می آورم. اما دردش بیاید. حاضر نیستم بقیه عمرم را هم توی درگیری  با بیماری روانی لادن ، به شوهر و دخترم زهرمار کنم. 

ختم جلسه

+ کتا ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠
comment نظرات ()