آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دنیای کثافت

 

مثل مرغ سرکنده ام. بی قرارم. دل توی دلم نیست. لادن توی بیمارستان است. از دیروز تا سه روز ممنوع الملاقات است. می شد امروز بروم از دیگران حالش را بپرسم اما نرفتم. تا نزدیکی های بیمارستان هم رفتم اما دو دل بودم و آخرش نرفتم.

چه می شود سرنوشتش؟ من باز خودم را جلو بیاندازم که چه؟

با همسر برادرم صحبت کردم که با شوهر لادن صحبت کرده. شوهرش گفته نمی آیم تهران! وقتی از بیمارستان مرخص شد خودش تصمیم بگیرد که می خواهد بیاید یا می خواهد نیاید. "خودش" !! خود بی چاره و بی عقل اش .

با وکیلمان صحبت کردم. خب لادن به نادر وکالت داده اما با بیماری ای که دارد وکالتش ایراد دارد. دوم اینکه شوهرش اگر نمی خواهد مسئولیت اش را بپذیرد چرا از او جدا نمی شود؟ البته این "چرا" زیاد جای پرسیدن ندارد. شوهرش مدت هاست دارد با پول لادن زندگی می کند. خانه ای که پدرم برای لادن خریده بود در تهران را اجاره داده و دارد اجاره ی خانه شان در مشهد را می پردازد تا حالا هم هر چه پول نقد از ارث به لادن رسیده بود را گرفته گفته سرمایه گذاری کردم روی پرورش شتر مرغ و بعد گفته ورشکست شدم! حالا هم که منتظر است بقیه ارث پدری تقسیم شود . اه دنیای کثافتی ست.

وکیل گفت باید الان که همسرش را با این وضع ناراحت کننده فرستاده تهران و قبول ِ مسئولیت هم نمی کند، شما بروید از دادگاه درخواست سرپرستی کنید برای خواهرتان. با توجه به اینکه شوهرش در حال اوج بیماری رهایش کرده.


من دیگر جان ِ دویدن دنبال این کار ها را ندارم. وکیل و زن عمو و دختر عمویم و حتی حمید می گویند من بروم قیم لادن بشوم. من میدانم قیم لادن شدن یعنی یک عمر مجادله با همسرش و خود بیمارش و بچه هایش که وارثش اند و دارند روز به روز بزرگ تر می شوند. و مسئولیت سنگینی ست و من نمی توانم نمی توانم نمی توانم.


بعد حمید می گوید اگر نمی روی این کار را بکنی باید بتوانی کاملا پا روی احساساتت بگذاری و بعدا پیشمان نشوی. بعدا یعنی کی؟ یعنی وقتی که ارث ما تقسیم شد و سهم ها جدا شد و پول لادن را همسرش خورد و بعد بی پول و بیمار و بیچاره، لادن را رها کرد. آن موقع چه کسی می خواهد او را جمع کند؟


طبیعی ست که این ماجرا ها روی خانواده ی کوچک خودم هم تاثیر می گذارد. روی آرامش زندگی نوین و حمید و خودم.

مجاز هستم برای کمک به خواهر مجنونی که از ده سالگی ام که بیماری اش شروع شده ،ازش ترسیده ام خانواده ی خودم را قربانی کنم؟


من هیچ خاطره خوشی از کودکی و نو جوانی ام از لادن ندارم. نُه سال از من بزرگ تر است و هیچوقت همبازی ام نبوده. من ده ساله بودم و او نوزده ساله که بیماری اش شروع شد و یکی دوبار آنچنان گردنم را در کودکی فشرد که به مرز مرگ رسیدم و اگر پدر و مادرم نمی آمدند و نجاتم نمی دادند، در اوان نوجوانی از دنیا می رفتم و دیگر الان نبودم که بخواهم درباره تمام این ماجرا ها هی فکر کنم و هی فکر کنم و به هیچ نتیجه ای نرسم...   این خاطرات از ذهنم بیرون نمی رود. نمی توانم زندگی خودم را برای او فدا کنم اما تنها حسی که دارم ، حس ترحم است. از این حس هم خوشم نمی آید. خودم ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه مورد ترحم قرار گیرم.
اه
حالم بد است. بد

 

 

+ کتا ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۸
comment نظرات ()