آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از نگاه ِ نوین

یک :  

این روایت از نگاه نوین است. 

دو: 

دو را شاید بعدا بنویسم. شاید هم نوین اگر حوصله داشته باشد بنویسد.  دو اگر نوشته شود، باز شرح حال است. شرح حال سی شش ساعتی که دلم نمی خواهد به یاد آورم. اتفاق فوق العاده وحشتناکی نیافتاد. فرار نکرد. سی و شش ساعت پیش من بود و بیست و چهار ساعت پیش برادرم. مواظبش بودیم و پدر خودمان در آمد. بیماری روانی به خودیِ خود، آنقدر دردناک و غم انگیز هست که نیازی نیست اتفاق فوق العاده وحشتناکی بیافتد برای داغان بودن اطرافیانِ بیمار. راستش من دیگر احساس عشق و علاقه ای نسبت به خواهرم ندارم. این یک اعتراف تلخ است. فقط احساس مسولیتی ست که هیچکس هم بر دوشم نگذاشته. او هنوز شوهر دارد. 

سه :

سه اینکه الان (صبح پنجشنبه) برادرم برده او را بیمارستان که بستری اش کنند. بعد از ظهر می روم ببینم اش.

چهار:

با همه این ها، دوستان مهربانی هستند توی دنیا که می توان غصه ها را کنارشان ساعاتی فراموش کرد. مرسی بچه ها که دیشب تنهایم نگذاشتید. مرسی مرسی

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٧
comment نظرات ()